تبليغاتX
احتمالا...!!!


















احتمالا...!!!

خودم هم نمی دونم

دختر هیچ خواستگاری نداشت. او هر روز از پنچره چشم به راه کسی بود. روزها یکی یکی می آمدند، اما کسی با آنها نبود. روزها هفته می شدند و دسته جمعی می آمدند اما کسی همراهشان نمی آمد. روزها با دوستان و با بستگانشان، با قوم و با قبیله هایشان ماه و سال می شدند و می آمدند اما کسی را با خود نمی آوردند.
دختران دیگر اما غمزه، دختران دیگر خنده های پوشیده، دختران نازو دلشوره، دختران حلقه، دختران آیینه و شمعدان دختران رقصان، دختران پای کوبان، دختران زنان شدند و زنان مادران و مادران اندوه گزاران.


 دختر اما باز، هیچ خواستگاری نداشت و همچنان از پنچره تماشا می کرد. سر انجام اما دختر روزی خواستگارش را شناخت. خواستگارش همان درخت بود که روزها و ماهها و سالها رو به روی خانه دختر، خاطر خواه ایستاده بود.
خواستگار دختر درخت بود.
درخت گفت: آیا این همه انتظارم را پاسخ می دهی. آیا مرا به همسری می پذیری؟
دختر می خواست بگوید که با اجازه بزرگترها ... اما هرچه چشم گردانید، بزرگتر از آسمان ندید. آسمان لبخندی زد که خورشید شد و دختر گفت: آری و درخت هزار سکه برگ طلایی به پای دختر ریخت. دختر مهریه اش را به عابران بخشید .
دختر گفت: من اما جهیزیه ای ندارم که با خود بیاورم.
درخت گفت: تو دو چشم تماشا داری که همین بس است .
درخت گفت: می دانی بانو ! من سواد ندارم .
دختر گفت: هر برگت یک کتاب است می خواهم ورق ورق پیش تو خواندم بیاموزم.
دختر گفت: خبر داری که من عاشق رهایی ام. میترسم از مردی که دست و پایم را بند کند؟
درخت گفت: من دلباخته پرندگی ام. زنی که پرنده نباشد زن نیست.
درخت گفت: چیزی نمی پرسی از خاک و از زادگاهم از خون و از خویشاوندانم؟
دختر گفت: پرسیدن نمی خواهد پیداست با اصل و با نسبی بلندایت می گوید که چقدر ریشه داری.
دختر گفت: خلوتم برکه کوچکی ست گرداگردم نکند توآن شوهری که برکه ام را بیاشوبی.
درخت گفت: حریمت را به فاصله پاس می دارم ریشه هایمان درهم شاخه هایمان اما جداست.
درخت گفت: نه پدری نه مادری . من کس و کاری ندارم.
دختر گفت: عمری است ولی که روی پای خود ایستاده ای. تو آن مردی که جز به خودت به هیچ کس تکیه نکردی و این ستودنی است.
درخت سر بر افراشت. سایه اش را بر سر دختر انداخت. دختر خندید و گفت:
سایه ات از سرم کم مباد !
و این گونه دختر به همسری درخت در آمد.
آبستنی اش را گل های باغچه فهمیدند. زیرا ویارش عطر گل تازه دمیده بود و به هفته ای فرزندشان به دنیا آمد. فرزندشان گنجشکی بود شاد و آوازخوان ، که قلمدوش بابا می نشست. درخت گفت: بیا گنجشگان دیگر را هم به فرزندی بپذیریم.زن خوشحال شد و خانواده شان بزرگ و شاد شلوغ شد.
زن های محله غبطه می خوردند به شوهری که درخت بود. زنها می گفتند خوشا به حال زنی که شوهرش درخت است. درخت دست و دلبازست و درخت دروغ نمی گوید. درخت دشنام نمی دهد. درخت دنبال این و آن راه نمی افتد درخت ...
از آن پس هر روز زنی از محله گم می شد و هر روز زنی از محله کم می شد. زنی که در جستجوی جفتش به جنگل رفته بود. و مردان سر به بیابان گذاشتند.
درخت و دختر و گنجشگانشان اما خوشبخت بودند.

عرفان نظرآهاری

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت9:13توسط پگاهک | |

ما چیستیم؟

جُز مولکولهای فعال ذهن ِ زمین ،

که خاطرات کهکشان ها را

مغشوش می کنیم !

                            

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت11:30توسط پگاهک | |

رقابتی همیشگی است میان من و آن شمع کوچک اتاق عشق ‏بازی‏‏مان.
امشب من زودتر تمام می‏شوم یا آن شمع.
اينجا سخت لبخند ميزنند، بيش از حد به چيزهای ثابت،خيره
ميشوند و مثل آب خوردن روابط عجيب فاميلی درست ميکنند

چند تا مدرک افتخاری که بگيری کم کم دستت می آيد
آدمها اينجا يا بومی‌اند يا آقای مهندس

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت9:39توسط پگاهک | |

من غمگین نیستم رمانتیک نیستم حتی به عشق هیچ احساسی ندارم و قلبی درسینه ندارم ...فقط تو فکر کن برای یک لحظه به رفتار من و اون موقعست که می فهمی تو نادانی...

جاده دیگه نمی تونه مارو به هم برسونه ...

من منتظر کی نشستم که حال و روزاین شبا و روزا اینطوریه؟

می خوام برم تا بی کران...تا نبودن ...تا بودن...

شرمسارس...تا کی؟ برای که؟

هرگز ما بودن را نخواستم من نه عاشق هستم نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من... زندگی من ما نیست تو نیست فقط منم...

پاکی؟چیزی که تو اون رو معیار پاکی قرار دادی...واااای خدای من خسته شدم از این که همه رو توجیح کنم همه ای که چیزی از حرفهایم سردر نمی اورند...

+نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت16:47توسط پگاهک | |

دلم هوای شمال داره، دلم می‏خواد کنار ساحل آروم آروم راه برم، موج‏ها بیان و برن... بارون شروع کنه نم‏نم به باریدن و رعد وبرق بشه و من همین‏طور خیره به اسمون  برم و برم و آرزو کنم که هیچ وقت ساحل تموم نشه و منم همیشه باشم...تمایل به جاودانگی...!!!!

دلم شمال می خواد به هزار دلیل که واسه تو بی دلیله اما واسه من همه ی زندگیم بوده...

راستی چیزی در مورد کوچه های قهر و اشتی شنیدی؟

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت12:30توسط پگاهک | |

- ادمیزاد به صورت طبیعی تولید می شه ، ولی حس می کنه طریقه ی وجود امدنش غیر طبیعی بوده برای همین زیاد دوست نداره راجع بهش حرف بزنه به وجود می یارنش ولی ازش نمی پرسن خودش دلش میخواد یا نه...واسه همینه گریه می کنه،بزرگ می شه بزرگ و بزرگتر...شاید کارش بشه ولگردی تو این کافه و اون کافه...شاید بشه یه حاجی بازاری شاید بشه یه خانوم دکتر شاید یه اقای مهندس شاید یه گدا با کفشای پاره ...شاید یه نابینا که واسه رد شدن از خیابون صد بار خدا خدا کنه شاید یه خلبان یا راننده که چشم خانوادش همیشه منتظرش باشه...طفلی اون گدایی که کفشش پارست یعنی سرمای زمستونو چه جوری سر می کنه؟شاید اگه روزی که می خواستم گواهینامه بگیرم حال الانو داشتم می زد عدم تسلط اعصاب...

بازم می زنی بیرون از خونه مسیر همیشگی تا خیابوون، اینو دوست دارم که پاییز نیست اما برگارو می تونم زیر پام له کنم یه جورایی خیلی لذت بخشه سر خیابون می رسم...پارکو انتخاب کنم یا یه تاکسی سوار شمو تو تاکسی به حرفای بغل دستیم گوش بدمو غر غر راننده که پول خورد ندارمو هوا گرمه و مسافرا سر 5 تا تک تومنی اعصاب ادمو خورد می کننو پسرم صبح تا شب ول می گرده و 3 تا درساشو افتاده و می گه معلم خصوصی می خواد و فکر نمی کنه منه بدبخت صبح تا شب تو خیابون سگ دو می زنمو شب که می رم خونه دیگه جون ندارم و دخترم که می گه بابا با این ماشین نیا دنبالم ابروم می ره و خیال کردن دختر شاهنو ... دیگه چیزی نمی شنوم نمی دونم شاید حق با راننده هستو شاید با بچه هاش شاید اون روزی که می خواست بچه دار شه باید از بچش می پرسید می خوای بیای تو این دنیا یا نه...اوووووووووووووووووم واسم تکرارین یه دقیقه چشامو می بندمو باز می کنم... سر بالا می رم از کنار خیابون مسیری که تا به حال پیاده نرفتم بجز وقتی که دبستان بودم...اوووم باغی که می مدیم ورزش...!!!بازم می ایستم تو خاطره هام یه چیز گم شده دارم که پیدا نمی شه... نمی خوام جلوتر برم...هوا داره تاریک می شه و ترجیح می دم برگردم ، ناراحتم ، توی این یه ذره راه 2تا بچه گربه زیر ماشین رفته بودن...گربه کوچولو تو خوشحال بودی اومدی تو این دنیا؟سوال گنگیه از اونا که جواب نداره...می رسم به مهر، می خوام تمام دلتنگیامو همینجا بذارمو برم تو مهر... یه بوق دو بوق سه بوق...شادی!!!!!یه جیغ از ته دلت که همه می تابن سمتتو تو که سریع سوار ماشین می شی تا نگاهارو تحمل نکنی...من هیچوقت نفهمیدم...!!!

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت11:44توسط پگاهک | |

-می دونم این مهم نیست که من کیم و چیکار می کنم!!! می دونم مهم نیست افکار من چیه!! واست مهم نیست من افکار من چیه؟واست مهم نیست من کجای این دنیام و چیکار می کنم اما...شاید...نمی دونم...!!! چرا می دونم که اینا واسه تو مهم نیست اما واسه مه هست مهم نیست اومدی به اینجا سر بزنی یا نه ، اینجا ماله منه سندششم شش دانگه زنگوله دار به اسممه !!!بعد از یک سال خیلی چیزا گذشت ولی تو همونی دلم واست تنگ شده بود وبلاگ کوچولو.

 

 

-این پست همین الان پیش اومد تو هنگم نمی دونم چیکار کنم و تقریبا دارم دیوونه می شم خدا فقط یه نشونه فقط همین!!!!

 

-اینو خوب می دونم که دارم بزرگ می شم و چقدر بده که ادما بزرگ می شن و همه عوض می شن و من نمی خوام عوضی بشم و همه گم می شن و من نمی خوام گم شم ، جالبه وقتی کوچولوییم توی کوچه توی خیابون و اینور و اونور گم می شیم ولی کم کم که بزرگ می شیم دیگه خیابون و کوچه جایی واسه گم شدنمون نیست و فقط و فقط و فقط توی ارزوهامون و افکارمون و امالمون گم می شیم کاش اونجام کسی کمک کنه که زود پیدا شیم.

 

-یه عادتی دارم اونم اینه که هرکتابی رو که می خرم شاید تا 200 بار نخونمش دست از سرش بر نمی دارم نمی دونم چرا یعنی می خوای بگی دیوونم؟؟!!! اما دارم رکورد می زنم اونم سر عادت می کنیم و فکر می کنم هرچقدر هم بخوام بازم می تونم بخونمش از ارزو خوشم می یاد ایه مثل خودم لجبازه و من نزدیکم کسی رو دارم که مثل اسفندیار شاید خیلی به اطرافیان من نزدیکه ...اما می دونی اخرش چیه؟ به توی تنها عادت کردت به توی با منم عادت می کنن!!!!

 

- فهمیدم که من تقریبا توی تمام پست های قبلیم عاشق شدم و خواستم یکی فقط و فقط ماله خودم باشه ، عجب! چه دل بزرگی دارماااا...!!!!

 

 

-از کریشنا مورتی به هزار دلیل بی دلیل خوشم می یاد و تقریبا دارم می پرستمش کاش مثل سهراب می شدم همونطور ازش خوشم می یاد که از صادق هدایت خوشم می یاد یه روزنه یه سوراخ...نمی دونم دنبال چی بود چند وقت پیش یه نمایشگاه نقاشی دعوت شدم که یکی از نقاشی ها یه دختر بود و یه رودخونه و یه درخت بید و من اولین چیزی که به ذهنم رسید بوف کور بود یعنی می خوای بگی خیلی تحت تاثیر قرار می گیرم؟!

 

-سنجاب ؟!!! خیلی خیلی لوسه مثل من !!!!!

 

-تا به حال چند نوع لالایی گوش دادی یادمه وقتی بچه گیام می خواستم بخوابم همیشه مادر لالایی می خوند اما لالایی اون با لالایی مادر بزرگم فرق داشت ماله عمم هم یه جور دیگه بود ، اما وجه اشتراکش این بودکه همش خوابم می کرد تا به حال لالایی تام ویتسو گوش کردی؟!!!!خواب از کلت می پره،اصلا اینارو نمی خواستم بگما می خواستم بگم لالایی مادر چیزه دیگه بود و اینو فهمیدم که اگه تو زندگیم بتونم بدون هرکسی زندگی کنم بدون مادر نمی شه!!!!

 

 

-امسال ادمای جدیدی اومدن تو زندگیم تقریبا ادمای قدیمی همه هستن ببجز اونایی که خودم بیرونشون کردم اما ادمای جدید زندگیمو دوست دارم زیاد...! درسته خیلی نمی شناسمشون اما دوست داشتنین شاید توام یکی از اون ادمای جدید زندگیم باشی...

 

 

-هنوز به اواسط تابستون نرسیدیم اما نمی دونم چرا 5شنبه شب زد به سرم که به هر بهانه ای برم بیرون و رفتم ، ساعت 9 یه خیابون تک و تنهااا...اااااااا این منم...ساعت چنده ؟!! 9...چه جالب چرا اینقدر برگ اینجا ریخته هنوز که تابستونه و هوا گرمه...پس این همه برگ؟!!

یک برگ ...دو برگ...سه برگ...

یک دور...دو دور...سه دور...

بلوار مهر متر شد تمام برگای کف پیاده رو زیر پام له شد ... صورتم خیس خیس.

هنوزم می گم من ...من... من چی؟ نمی دونم!

 

 

-تولد نازگل بود و تولدش مبارک و بالاخره بعد از 2سال تونستم برم تولدش.!!!!

 

-اون هفته یکی از دوستامون داره تو کافی شاپش کنسرت جاز برگزار می کنه و کافی شاپش شاید کلا 30 متر که 10 مترش ماله اونطرف بارشه و یکمم باید بده به موزیسین هاش و می مونه یکم جا و 60 نفر رو دعوت کرده . فراز بنظرت این 60 نفر رو چجوری می خوای جا بدی؟!!!!

 

-شما چی فکر می کنید؟!!! داستان های من و میتاکیش یا داستان های میتاکیش و من؟!!!

پ.ن: دیروز دیگه شاهکار کرده بودن و کنار کیکمووون قلب کشیده بود...اهمممم!!!!

 

-بد قلقم؟ قبول. گنده دماغم؟ قبول.مثل گربه می مونم؟ قبول. سگ سگی می کنم؟ که نمی کنم ولی بازم قبول ...اما خودت چی؟؟! در موردش فکر کن!

 

یعنی بازم هست که بگم؟! فکر نمی کنم! فعلا.

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم تیر 1389ساعت8:43توسط پگاهک | |

+تصمیم گرفتم واسه یه بارم شده با یکی باشم که اونو با همه ی وجودم بخوام...فقط و فقط ماله خودم باشه...انگاری همه چی وفق مراده...خیلی خوجالم~~~~~~~!!!!

 

+اسبابکشی...فرزانه...وای اباجی انقدخ سنگ نزن به پنجره اتاقم مگه تو خودت خوارو مادر نداری؟؟؟!!!

 

+بعضیا زود رنگ عوض می کنند...بعضیا زود همه چی یادشون می ره...اما خوب باید بگم ماهم یادمون می ره...مگه نه نازگل؟!!! واقعا دارم فکر می کنم که هم من هم نازگل یه روزی چقدر احمق بودیم که طرفداریه تورو می کردیمو فهمیدم که مامی چقدر زود فهمید که تو دوست نیستی...ارزش دوستیو ندونستی و به گند کششیدیش به خاطر یه پسر واقعا واست متاسفم!!!

 

+من همچنان دلم میلانو می خواد~~~~~~> یکی درک کنه این مسئله رو!!!!

 

+۸ مرداد~~~~~~ عروسی... تو ماله من بودی....من...رزیتا... ۱...۲...۳... پق!!!! دلم واسه تمومه اون کثافت کاری های پارسال تنگ شده...همه ی اون شب نشینیا...همه ی اون لحظه هایی که هردوتا با مستی تمام خوابمون نمی برد...تمام اون روزایی که من اشتباه کردم...خاطره ها می مونه...منم می شم نینیتون...!!! حالااااااااااااااااااااااااااااااااا قرررررررررررررررر!!!

 

+ تق...بوم...دوفس...بیبو بیبو بیبو...انن الله و انا الیه راجعون....الهی من فدات بشم بازم؟!!!!!!

 

+ اقا الزایمر گرفتن بعضی وقتا خوبه الان احتیاج دارم!!!!

 

+ باید بگم لازم بود یکی بیاد مگرنه معلوم نبود چی سرم بیاد...!!!!

+نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت23:27توسط پگاهک | |

 +چه قدر آدما پست شدن !! چه زود کینه به دل می گیرن !! چه عقده هایی توی دلشون دارن !! که حاضرن واسه مطرح شدن و نشون دادن قدرتشون به دیگران ، هر کاری بکنن !!

  

+خلایق هرچه لایق !! ( یعنی همینه که هست !! )

 

+چرا همیشه همه به نگاه های من گیر میدن؟مگه من چجوری نگاه می کنم؟!!!

 

+نمی دونم چرا خدا به من این هوش رو داده !؟ من نمی تونم مث دخترای دیگه ساده باشم ... من نمی تونم مث دخترای دیگه خر باشم ... من نمی تونم مث دخترای دیگه چشم و گوش بسته باشم ... من نمی تونم مث دخترای دیگه از هیچی سر در نیارم ... من نمی تونم مث دخترای دیگه همه چیز رو همون طور که هست باور کنم ... من نمی تونم مث دخترای دیگه باشم !!

 

+یادته دایی صفا گفت بهش وفادارم؟ چون مثه سگ ازش خوشم میومد...

بهش وفادار بودم اما بعد یک سال گذاشتمش کنار...!!!

+ چه خالی بهت دست می ده وقتی خیلی از چیزا رو که نمی خوای بفهمی رو بفهمی؟ دنیا رو سرت خراب می شه...به غرورت به شخصیتت توهین می شه؟!!! منم خیلی چیزا رئ می دونم...اما به رویه هیشکی نیاوردم...!!!

 

+بعضی وقتا از شنیدن بعضی حرفات خیلی ناراحت میشم ... در واقع خیلی زیاد ... ، ولی به روی خودم نمیارم ! این خیلی آزارم میده ... ولی بازم هیچی نمیگم !! کاش خودت می فهمیدی ... من یه دخترم ... با تموم احساسات دخترونه ... شاید حس حسادت ... کاش تو درک می کردی ... !!

 

+چرا امار منو می گیری؟!!!

 

+ می دونی وابسته شدن خیلی زود اتفاق می افته اما یه شرطاایی داره...طرف مقابلم باید به تو نیاز داشته باشه مگرنه ...می دونی چقدر سخته؟!!!

 

+دارم به ادمای دور و برم شک می کنم...دیگه به هیشکی اعتماد نمی کنم!!!

 

+ كم رو نباش ! ممكنه به خاطره كمروييت آرزوهات رو از دست بدی !

 

+یادته یه روزی ارزو بودی؟!!!!

 

+می دونی چیکار کردم؟کاری که هیشکی باورش نمی شد...دیواره اتاقمو خالی کردم دیگه نه عکس داره نه پوستر دیگه هیچی ندارخ...می خوام با  دلمم همین کارئ کنم شاید یکم تنوع لازم باشه!!!

 

+چند روز پیش از بچا پرسیذم چی منو یادتون می ندازه...یکیشون گفت خنده!!! میدونی من ادم خوش خنده ایم چون این دومین کار خوبیه که لبام می تونن انجام بدم... اما اولیشو نمی دونم

 

+دلم واسه بچا تنگ شده کاش بودن...یگانه...

 

+من  هنوزم بچم...من از بچه بازی خوشم می یاد...امیدوارم کسی مشکل نداشته باشه داشتیم به من چه

 

+ دیگه بسه...فقط عقده ی تولد نازگل موند به دلم...من اونجا نبودم قر بدم...بای!!!

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت17:12توسط پگاهک | |

من

.

.

.

تو

.

.

.

خاطره

.

.

.

حادثه!!!

یه موسیقی ملایم... یه تنهایی... یه دعوا...یه قهر...یه دوستی...یه عشق...بعد از ۹ ماه...دوباره emo... دوباره دیوونه...اما این دفعه گنترلش میکنم...تو چی میگی؟؟؟؟!!!

.

.

.

درضمن همه ی emoها همجنس باز نیستن...پس لطفا بشینو شرو ور نگو!!!!

+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت19:26توسط پگاهک |